مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

199

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شب ششصد و شصت و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون عفريتان ، آنها را برداشتند و ببلاد هند روان شدند ، آن وقت هنگام غروب بود و هنوز شب بپايان نرسيده بود كه بكشمير رسيدند . عفريتان ، ايشان را در قصر فرود آوردند و از نردبانها به زير رفتند . و طركنان ، گريختن لشگر و ماجراى پسر را شنيده بود كه خواب و خور بر او حرام گشته و روز و شب بزندان اندر است . ملك طركنان در كار پسر بفكرت اندر بود كه جماعت در نزد او حاضر شدند . چون ملك پسر خود را با آن جماعت ديد ، مبهوت شد و از عفريتان هراس كرد . آنگاه پسرش رعد شاه روى به پدر كرده ، به او گفت : اى پرستندهء آتش ، ترك پرستيدن آتش كن و به خداوند يگانه ستايش آور . چون پدر رعد شاه اين سخن بشنيد ، دبوسى كه با خود داشت ، بسوى وى انداخت . دبوس ازو خطا كرده ، بر كن قصر برآمد و ركن قصر را از هم فروريخت . و ملك طركنان با پسر خود گفت : اى پليدك ، لشگريان مرا هلاك كردى و دين خود را از دست بدادى . اكنون آمده‌اى كه مرا از دين خود بدر كنى ؟ درحال ، غريب پيش رفته ، طپانچه از پشت گردن او بزد و او را به زمين انداخت . كليجان و قورجان او را ببستند . پس از آن غريب بر تخت بنشست و به رعد شاه گفت : پدرت را مسلمان كن . رعد شاه روى به پدر كرده ، گفت : اى پير گمراه ، مسلمان شو تا بسلامت برهى . طركنان گفت : نخواهم مرد مگر بر دين خود . در آن هنگام غريب ، تيغ يافث بن نوح بركشيد و او را دو نيمه ساخت و فرمود كه او را در قصر بياويزند . پس او را در قصر بياويختند . ملك ، رعد شاه را فرمود كه جامهء سلطنت بپوشد و بر تخت پدر بنشست . ملك غريب در پهلوى او بنشست و كليجان و قورجان و جمرقان و سعدان در چپ و راست بايستادند . غريب بايشان گفت : هركس از سران و سروران بدين مكان درآيند ، او را بگيريد و ببنديد و سرهنگى را نگذاريد كه از